کد خبر: ۶۶۱۷۵
تاریخ انتشار: ۲۲ دی ۱۳۹۶ - ۱۱:۵۵

یک گوشه از این شهر چند نفر هستند که به شغلی حساس مشغولند که شاید همین امروز یا فردا میزبان تک تک ما باشند؛ شاید شناختشان برایمان جالب باشد که بدانیم چه کسی آخرین خدمت را در دنیا به ما می‌کند.

43 ساله است، ولی زمانی که او را میبینی انگار 60 سال دارد. موهای سفیدش کمی از مقنعه بیرون زده، دستهای چروکیده و جسته لاغر او نشان از کار سختش دارد.

6 سال است که در غسالخانه امام زاده عبدالله(ع) گرگان کار می کند. ساعت کاری اش از 8 صبح شروع می شود و تا 5 بعداز ظهر ادامه دارد. می گوید اولین روزی که به اینجا آمدم از پشت شیشه مشغول تماشا بودم که همان موقع حس کردم فرشته‌هایی را می بینم که از آسمان به زمین آمدند و ماموریت زمینی انجام می‌دهند و با زمینی‌ها متفاوتند.

این فرشته ها هر روز با صحنه های متفاوتی مواجه می‌شوند، سوخته، تصادفی، بخیه خورده و ... و جنازه هایی که دیگران حاضر به نگاه کردنشان نیستند را مانند جنازه سالم می‌شویند.

می‌گوید جنازه از بیمارستان آمده‌ها و تصادفی‌ها وقت بیشتری برای شست و شو می برند. آنهایی که از بیمارستان می آورند به دست و پایشان چسب های بیمارستانی مانده و پاک کردنشان وقت گیر می شود. جنازه تصادفی‌ها هم گاهی هنوز خونریزی دارند و خونشان را باید با سدر و خاک رس و چیزهای دیگر بند آورد و شروع به غسل دادن کرد. لباس مخصوص ما نیز شامل روپوش، شلوار، مقنعه، چکمه بلند و دستکش های پلاستیکی، ماسک و یک پیشبند است.

هنگام غسل جو سنگینی حاکم است. غم مرگ یک انسان، بوی کافوری که پیچیده، صدای قرآنی ملایمی که از توی بلندگو به گوش می رسد و هر از گاهی جایش را به دعا و مناجات و حتی به شیون و زاری می‌دهد.

او شغلش را دوست دارد و می گوید کار خوبی دارد زیرا هم رضایت خدا را جلب می کند و هم از نظر مالی نیاز هایش را برطرف می‌سازد.

وی با گلایه از رفتارهای مردم گفت که زمانی که نمی دانند شغل ما چیست رفتاری معمولی دارند اما وقتی می فهمند با مرده سر و کار داریم از ما دوری می کنند و حتی از قندانی که قند برداشتیم قند بر نمی دارند.

چند سالی است که به مجلس عروسی پا نگذاشتم چرا که رفتار مردم برایم غذاب آور است. تنهایی را به عروسی رفتن ترجیح می دهم. اشک در چشمانش جمع می شود و می گوید غسالی مگر چه ایرادی دارد؟

خیلی ها هستند که از مرده خودشان می‌ترسند و کسی که تا یک ساعت پیش کنارشان بوده و با او سر یک سفره بودند، الان از دنیا رفته و برایشان ترسناک شده است و حتی حاضر نیستند نزدیکشان شوند و از نزدیک فاتحه بخوانند چه برسد به اینکه دستش بزنند یا او را بشویند.

اوایل که وارد این کار شده بودم از مرده‌هایی که چشمانشان باز بود می ترسیدم چرا که در نگاه شان غم زیادی وجود داشت و انگار از ترک این دنیا و خانواده هاشان ناراحت هستند. باید وقتی هنوز بدن مرده گرم است چشمانش بسته شود و اگر بعد از آن این کار صورت گیرد، بسته نخواهد شد. حال دیگر برایم فرقی نمی کند که چشم مرده باز باشد یا بسته!

ساعت یک بعد از ظهر است، نیم ساعت قبل، اینجا پر بود از آدم های مختلفی که بر سر قبرهای بستگان خود بودند. یکی قرآن می خواند، یکی فاتحه و یکی از غم از دست دادن از دست رفته خود گریه می‌کرد. حال بر سر هیچ یک از قبرها آدم زنده‌ای نیست و اموات تنها شدند...

برچسب ها: ایستگاه ، گوشه ، انگار
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
شماره پیامک:۳۰۰۰۷۶۴۲ شماره تلگرام:۰۹۱۳۲۰۰۸۶۴۰
پربیننده ترین
آخرین اخبار