کد خبر: ۱۴۳۹۹۰
تاریخ انتشار: ۱۷ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۳:۴۴

دو مجموعه تلویزیونی گاندو (شبکه سوم) و بوی باران (شبکه اول) تقریبا همزمان از تلویزیون ایران پخش شدند. داستان گاندو، حکایت دستگیری جاسوسی ایرانی- امریکایی به اسم جیسون رضائیان بود که در سال 4-1393 در ایران توسط نیروهای اطلاعات امنیت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی دستگیر و بعد به دلایلی مبادله و آزاد شد.

داستان «بوی باران» با ازدواج سوال برانگیز (خصوصا برای مادر پسر، سیمین) یک پسر کارخانه دار/ شهاب و یک دختر فقیر/ فرشته شروع شد و در همان قسمت اول عروس ظاهرا کشته شد و نامزد سابق به عنوان متهم/ پیمان دستگیر شد. خانواده پیمان دست تنگند و مجبور به پذیرش وکیل تسخیری می شوند. علیرغم اینکه از همان قسمت اول بازپرس جنایی/ سرگرد رستگار در صحنه حاضر شد، خواهر متهم/ ترانه وارد عمل می شود تا بی گناهی برادر را ثابت کند. اتفاقات عجیبی در این مجموعه رخ می دهد تا داستان هیجان انگیز و پرکششی ساخته شود، خرده داستانک شخصیت ها، پلیس بازی وکیل و خواهر متهم، آقای ستوده/ پدر شهاب که خیّر است و دست فقرا و معتادان را می گیرد، داستانهای سیمین که مدیر مدرسه است با دختران نوجوانی که کارهای غیراخلاقی می کنند و … که هر کدام در جای خود ارزش پرداخت دارد، اما اگر بخواهیم خیلی خلاصه موضوعات گل درشت سریال را برشماریم به اعتیاد، قتل، قاچاق و خشونت از هر نوع (صحنه زنده به گور کردن شهاب یا خصوصا قطع انگشت پایش یکی از خشن ­ترین صحنه ها در تلویزیون ایران بود) و حتی خشونت خانوادگی (سیمین در 90 درصد مواقع با پرستار خانم جان، شهاب، و همسرش که 10 سال قبل او را مجبور به ترک خانه کرده با خشونت و تلخی صحبت می کند) است.

اما آنچه باعث نوشتن این یادداشت شده است توجه به وجه مشترک دو مجموعه است: نیروی انتظامی و امنیتی خارجی و داخلی. در گاندو نیروی امنیتی آنچنان پرقدرت ظاهر شد که خیلی ­ها تصور کردند بزرگ نمایی و تظاهر است تا در مورد امنیت- اطلاعات سپاه بزرگ نمایی شود. اما چه چیز باعث این تصور شد؟ چند نکته را مرور کنیم:

اول، سوژه واقعیت بود یعنی جیسون رضائیانی وجود داشت که توسط همین اطلاعات امنیتی ها دستگیر شد؛ کی دستگیر شد؟ کمی قبل از ماجرای برجام.

دوم، ایران مثل هر کشور دیگری و مثل بسیاری از بخشهای حساس کشور به تجهیزات و تکنولوژی روز دنیا مجهز است و به نظر می رسد بخش امنیت- اطلاعات، چه سپاه و چه وزارت اطلاعات باید به تکنولوژی روز مجهز باشد و حتی به نظر می رسد با توجه به تفکری که غالب مردم نسبت به قدرت سپاه دارند سپاه باید به این تجهیزات دسترسی داشته باشد و دارد و طبیعی است که در موقع لزوم از این ابزار استفاده کند. ضمن اینکه نه تنها نباید فراموش نکنیم بلکه باید باور داشته باشیم که جنگ عراق علیه ایران در وجوه مختلف باعث قدرت و پیشرفت ایران شد خصوصا در بخش پزشکی و مهندسی و اطلاعاتی .

سوم، اصولا برای دستیابی به بسیاری از مشاغل درصدی از توانایی لازم است، به طور طبیعی به نظر می رسد نیروی امنیتی-اطلاعاتی باید هوش، ذکاوت و سرعت عمل در تصمیم گیری و حتی قدرت فیزیکی قابل توجهی داشته باشد که ظاهرا در سریال گاندو دیدیم که اینها در ماموران رده بالای امنیتی وجود دارد.

با توجه به همین چند مورد (که حتما متخصصان امر نکات مهمتر دیگری بر آن اضافه خواهند کرد) به نظر می رسد نباید شائبه تظاهر، دروغ و بزرگ نمایی در گاندو وجود داشته باشد. ضمن اینکه فراموش نکنیم، اصل داستان شناسایی و دستیگری جیسون رضائیان توسط سپاه، واقعیت بود و کارگردان و گروه سازنده گاندو که این پرونده به آنها پیشنهاد شده ادعا دارند بر اساس واقعیات موجود در پرونده این مجموعه را ساختند و البته حتما و صددرصد از تخیل هنری خود نیز بهره برده اند (ضعفهای سریال البته به قوت خود باقی است). اما یک نکته برای من به عنوان یک ایرانی وطن پرست وجود دارد: ایران در هر جا و به هر دلیل قوی ظاهر شود، تا بی نهایت خدا خوشحال خواهم شد، از فوتبال (که نسبتی با آن ندارم) گرفته تا سینما (که عاشق آنم)، از سیاست داخلی گرفته تا سیاست خارجی… هر جا نام ایران پرقدرت ظاهر می شود،از ته دل احساس خوشحالی و افتخار می‌کنم .

حالا به همین بخش یعنی بخش امنیتی- پلیسی در سریال «بوی باران» نگاه کنیم. از اولین صحنه ها بازپرس جنایی در صحنه حضور پیدا می کند. از برخی گفتگوها و بعد وجود شهرزاد/ خواهرزاده وکیل تسخیری پیمان درمی یابیم که وی همسر سابق آقای بازپرس بوده و این دو به دلیل نامزدی کوتاه مدت شهرزاد و شهاب، خانواده شهاب را می شناسند. اما از روی لجبازی و جدایی، آقای بازپرس اصولا از پذیرفتن شواهد و ادله حتی ناقص خانم وکیل پرهیز می کند و البته در مواردی هم برای اینکه شرط آشتی خانم زارع پیدا شدن قاتل فرشته است، پا پیش می گذارد که کاری کند و دل خانم را به دست بیاورد (در دو یا سه مورد می شنویم که دستیار آقای بازپرس به وی می گوید اگر می خواهی دل خانم زارع را به دست بیاری برو کاری که گفته را انجام بده- در رابطه با پرونده پیمان- یا به آقای بازپرس که گوشی اش زنگ می خورد می گوید اگر خانم زارع است جواب بده، من هستم).

آنکه به دنبال اثبات بی گناهی پیمان است، ترانه است که به تشویق و حمایت خانم زارع و بدون اطلاع خانواده اش وارد عمل می شود. به عنوان پرستار در خانه سیمین مشغول به کار می شود، شهاب را تعقیب می کند، سر تمام کشو و کمدها می رود، بعد از اخراج توسط سیمین به کارخانه شهاب می رود و آنجا مشغول به کار می شود تا به افرادی که بر علیه پیمان شهادت داده اند نزدیک شود و … تا مدتها هیچ کس غیر از خانم زارع و بعد از مدتی نامزدش/ سهیل از حضور ترانه در خانه سیمین و ماجراجویی او خبردار نبود. البته خیلی طول نمی کشد که از طرف شهاب و دوستش آرمان که به نظر می رسد بی هیچ ترسی هر نوع خلافی (قاچاق دلار و خرید مواد مخدر و برگزاری مهمانی های آنچنانی و …) مرتکب می شوند مورد سوء ظن قرار می گیرد تا جایی که بالاخره آرمان با ماشین به او می زند و فرار می کند و البته که ترانه جان نمی بازد، اما زخمی و در بیمارستان بستری می شود.

اینها را می گویم که تاکید کنم اگر بخش پلیسی مربوطه درست عمل می کرد نیازی به حضور ترانه در خانه و کارخانه و این همه ماجراجویی بود؟ در چندین قسمت اصلا هیچ دلیلی در فیلمنامه وجود ندارد که داستان سری به بازپرس و دادگاه و نیروی حمایتی و امنیتی بزند و برعکس این ترانه و بعد سهیل است که کارآگاه بازی در می آورند و به دنبال اثبات بی گناهی پیمان و پیدا کردن قاتل هستند. در مواردی هم که آقای رستگار و دستیارش وارد داستان می شوند، اصولا یا کاری نمی کنند یا چپ چپ به خانم زارع نگاه می کنند یا حرفهای بی سرو ته می زنند (برخورد بازپرس با ترانه که به عنوان قاتل سهیل دستگیر شده را به یاد بیاوریم). هیچ کس به دنبال مرگ فریبا/ کارگر کارخانه و از جمله کسانی که شهادت دروغ بر علیه پیمان داده و در صدد اخاذی از قاتلان واقعی است سراغی نمی گیرد. آنها به راحتی فریبا را می کشند و این را ترانه کشف می کند نه قوه قضائیه یا پلیس. بعد سهیل را می کشند و پلیس ترانه را به دلیل اتکا به وجود اسناد (ترانه تنها کسی است که سر جنازه سهیل دیده شده) و نه عقل و منطق متهم و دستگیر می کند، به دنبال برهان/ پسر سمیه که هم دست قاتلان است، باز هیچ اقدامی جز تاکید بر اینکه به مادرش اطمینان دهد که دادگاه امن ترین جا برای اوست نمی کند، ولی شهرام معتاد قاچاقچی که همدست قاتلان است در کمتر از یک روز جای برهان را کشف کرده و بعد با تعقیب او بالاخره در چند قدمی خانه اش او را کشته و در ناکجاآبادی دفن می کند، آن هم یک به تنهایی!!

حالا با توجه به علاقه نویسندگان فیلمنامه و گروه سازنده در خلق اثری هیجان انگیز، پرتعلیق، پلیسی، جنایی و … سوال یا سوالهایی مطرح است: پلیس کجای این داستان پر پیچ و خم جنایی است که با یک گروه کارکشته خلافکار طرف است؟ ایجاد تعلیق و خلق داستان پرکشش و ادامه دار (تا الان چهل و دو قسمت سریال پخش شده است) به چه بهایی است؟ به بهای حذف نیروی امنیتی؟ به بهای نشان دادن یک بازپرس کندذهن که هر اقدامی می کند به دلایل شخصی و جلب توجه همسر قبلی اش است و نه بر اساس ذکاوت و احساس مسوولیت شغل خطیر و حساسش؟ اصلا چرا این داستان جنایی پرکشش ادامه دار بر قدرت نیروی امنیتی خلق نشده؟ خلق نشده یا وجود ندارد؟ اگر وجود ندارد پس چرا داستان گاندو که به مراتب پیچیده تر، خطرناکتر و حساس تر بود ساخته شد، آن هم بر اساس واقعیت نه تخیل کارگردان و نویسنده؟ چرا هر آنچه آسیب اجتماعی است (قاچاق دلار و مواد مخدر و قتل و خشونت) یک جا با هم به کار گرفته شده تا داستان پرکشش!!! ادامه داری!!! خلق شود؟ اصلا این همه خشونت از کجای این جماعت سربرآورده است؟ از چند شخصیت مثبت: پدر شهاب و مادرش، خانم جان (که البته او هم دروغ گو و پنهان کار بود)، سهیل و ترانه و البته خانواده خنثای او غافل نیستم، ولی وجه غالب شخصیتها دروغ گو و سودجو هستند و خشونت در نگاه و کلام شان موج می زند. از کجا این همه با هم در یک داستان وارد شده است؟ می پذیریم که ایران و خصوصا تهران یکی از عصبی ترین شهرهای دنیاست ولی این را هم باور دارم که برای اصلاح فرد، خانواده و جامعه باید آنها را به خوبی و مهر تشویق کرد تا با تلخی و خشونت، تنبیه. بیایید با مخاطب از سر آشتی و مهر صحبت کنید و داستان پرکشش ادامه دار بنویسید و بسازید. چیزی بسازید که هم صدا با هم فریاد برآریم: بچه ها متشکریم!!

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
شماره پیامک:۳۰۰۰۷۶۴۲ شماره تلگرام:۰۹۱۳۲۰۰۸۶۴۰
پربیننده ترین
آخرین اخبار
پرطرفدارها