کد خبر: ۲۴۷۳۶۳
تاریخ انتشار: ۲۲ خرداد ۱۴۰۱ - ۱۸:۱۸

دریا قدرتی پور: به رديف ايستاده اند. مالک، اسماعيل، آذين، رضا، اصغر،عبدا...، آويزه، ماه گل، محسن، احمد، ستاره و محمد. هر کدام عضوي از يک خانواده هستند و مرز براي آنها معني ندارد. افغانستان، پاکستان، کرمان يا خوزستان. آنها روي شانه خيابان ايستاده اند با جعبه هاي کاغذي يک شکل در روزي که به نامشان ثبت شده است تا هر کدام تکه اي از زندگيشان را شرح دهند.

وقتي اتوبوس روي شانه خيابان ترمز مي‌زند، هرکدام تقسيم مي شوند تا کارشان را شروع کنند. محمد اهل افغانستان است، عبدا... و صادق و مهدي هم همينطور،‌ آويزه، پاکستاني است ولي فارسي را سليس و بي‌غلط حرف مي‌زند. همه‌شان آمده‌اند در ميدان خواجو تا سهمي از کاسبي در خيابان را به خانه ببرند.

محمد با شش نفر ديگر در يک خانواده زندگي مي کند. خانه شان همين نزديکي توي همين آلونک هاي آجري حاشيه شهر است. بابا زميني خريد تا اتاقکي بسازد و سقفي بشود و باران نيايد روي سرشان. حالا يک گوشه از حياط با يک حلبي زنگ زده، شده سقف دستشويي خانه. يک خانه 60 متري با يک آشپزخانه.

همه بچه ها بعد از اينکه زباله ها را جمع کردند يا آدامس هايشان را فروختند، جمع مي شوند توي کوچه. دله حلبي زنگ زده زير انگشتان محمد ضرب گرفته. مضراب ها توخالي و نامرتب توي فضا پخش شده. بچه ها مي خندند. بيست سي تا بچه که هر چندتايي از آنها از يک ديار متفاوت آمده اند. جنگ زده هاي کشورهاي همسايه يا ايراني هايي که خشکسالي به زمين هايشان دستبرد زده و آنها را روانه شهر کرده است.

آفتاب تيز و سخت است، يک آن کوتاه نمي آيد و آن دورترها سرابي بزرگ را روي آسفالت هاي خيابان پهن کرده است. بچه ها هر کدام سن متفاوتي دارند. اسماعيل 10 ساله است و از چند سال پيش بازيافت جمع مي کرده و حالا براي خودش خبره شده. جعبه هاي له شده پيتزا را هل مي دهد توي کالسکه اش و مات نگاه مي کند. زهرا اخم مي کند و نمي گويد که چند سالش است. جثه ريزش پشت حجم بزرگي از گوني بازيافت گم شده. تخيلت را به کار بياندازي شايد هنوز 8 سالش هم نشده است. سن اصغر کمي بيشتر به نظر مي رسد؛  ابرو بالا مي اندازد و مي گويد: 9، ستاره که صورت آفتاب زده اش توي نور برق مي زند همينطور با سکوت نگاه مي کند، کوچک تر از همه است و شايد سنش به 5 بهار برسد. قدش مي رسد تا زانوي برادرش. ماه گل اما سريع و تند حرف مي زند و مي گويد: 10. آذين، پشت برادرش قايم مي شود و با چشم هاي سبز خوشرنگش دزدکي ما را مي پايد. هيچکدامشان از روز جهاني کودک کار سردرنمي آورند. تمام زندگيشان از وقتي چشم باز کرده اند کار بوده و کار . عبدا...، 8 تا خواهر و برادر ديگر هم دارد، رسول، بزرگ ترينشان است که حالا ديگر براي خودش کار و کاسبي ديگري دارد و رفته شاگرد مکانيکي شده،  او ديگر زباله جمع نمي کند. سميه خواهرشان عقد کرده و حالا يک مادر نوجوان است؛ مادري که از چهارسالگي کودک کار بوده و حالا که قد کشيده خودش مادر يک دختر چهار ساله است و شکمش براي دومين بچه هم برآمده شده و سه ماهه باردار است؛ بچه هاي او هم سرنوشتشان مشترک است؛ کمي که قد کشيدند تبديل مي شوند به کودک کار. شوهرش کارگر ساختمان است و  اغلب اوقات بيکار است و تنها چيزي که عايدش مي شود سوخت شدن روزهايش سر چهارراه هاست.

آنها ساعت 6 صبح از دولت آباد راهي مي شوند و وقتي به پل خواجو رسيدند هر کدامشان سهمي از يک خيابان را براي خودشان برمي دارد تا بتوانند آدامس هايشان را تا پايان غروب بفروشند.

احمد هم با صورت رنگ پريده بي گوشت و پيراهن سرمه اي خاک گرفته از حصه مي آيد، پسر 12 ساله اي که اندام ريزه اش به 8 ساله ها بيشتر شبيه است. پول درآوردن در اين روزها سخت است. آفتاب خرداد يک آن با آنها کنار نمي آيد. نه از ابر خبري هست و نه از آبي داخل رودخانه. هوا تفتيده و بس ناجوانمردانه گرم است. آرزوي احمد اين است که يک ماشين بخرد و بتواند با آن کار کند. علاقه اش به ماشين را از دو سال پيش با خودش حمل کرده و به قول خودش تا چند سال ديگر اگر سخت کار کند يک ماشين مي خرد.

«مالک» اهل افغانستان است، رگ و ريشه اش مي رسد به کشور همسايه اما يک بار هم نه کابل را ديده نه مزارشريف را و نه حتي هرات و قندهار را. يک ساله بوده که با خانواده اش به اينجا مهاجرت کرده اند. حالا که طالبان امان کشورشان را بريده همان يک ذره اميدي را هم که براي برگشت به ديارشان داشته اند از دست داده اند و همه بچه ها شده اند کودکان کار. مالک از قول پدرش مي گويد: «همه چيزمان در افغانستان خوب است. خانه داريم. خانه بزرگ. پول داريم.بايد برگرديم. اينجا هيچ نداريم.اگر پول داشتم يک خانه مي خريدم بزرگ. با حياط بزرگ.» آرزوي مالک اين است که يک روزي فوتباليست بشود و برود توي يوونتوس بازي کند. فاطمه خواهرش نگاهش مي کند، زير تيغ باد و باران و آفتاب، صورت فاطمه 7 ساله  قهوه اي سوخته شده است. او دوست دارد يک عالمه عروسک داشته باشد. «مالک»، گوني بازيافت را مي اندازد روي کولش. بار پلاستيک، سنگين و بزرگ تر از جثه اش است و هر بار تعادلش را به هم مي زند. تيغ آفتاب تيز است و انگار توي تنت فرو مي رود. ساعت از سه بعدازظهر گذشته و ميدان خواجو و بستر خشک رود مثل يک کوره آدم سوزي شده است. بچه ها پناه برده اند به بوته هاي شمشاد و درختان کوتاه قد کنار پل تا کمي ديگر، خنکي هوا اجازه بدهد که کارشان را از سر بگيرند. همانطور که سرش به شمردن مشغول است بدون اينکه سرش را بلند کند زيرچشمي مي گويد: «اگر روزي 250 هزار تومن کار مي کردم خوب بود.» تکه هاي جورچين زندگي و کارشان اگر باهم جور شود آنها خوشحالند اما اگر کاسبي شان يک روز هم خوب نباشد دمق مي شوند.

کمي آنطرف تر سايه شمشادها سهم محسن و خواهرش شده است آنها از حاشيه شهر آمده اند. محسن درآمد چند ساعت کارش را از توي جيبش درمي آورد و و شروع مي کند به شمردن. بيشترشان دو هزار توماني است و يکي دو تا هم ده هزار توماني و پنج هزار توماني هايي که سهم چهار پنج ساعت بودن در خيابان است.

مهري و ثريا اما از جنوب آمده اند. آنها در يکي از روستاهاي خوزستان به دنيا آمده اند و به هواي زندگي بهتر بعد از اينکه خشکسالي به زمين هايشان دستبرد زده راه شهرهاي بزرگ را گرفته اند و شده اند کودکان کار.

دنياي کوچک بچه ها گاهي مي رسد به آرزوي داشتن يک پيتزاي بزرگ يا رفتن به شهربازي. خيلي هايشان خسته اند و از بس از اين و آن حرف شنيده اند دوست دارند پولدار بشوند. محمد اما دلش يک جفت کفش سياه براق مي خواهد. چشم‌هاي سبز خوشرنگش، درشت توي صورتش خودنمايي مي‌کند او با مادرش راه خيابان را هر روز مي گيرند و جوراب و آدامس و کيسه ليف مي فروشند. مي‌گويد اگر کار نکنيم خرجمان چه مي‌شود؟

هيچکدامشان نمي دانند معني کودک کار و منع کار براي کودکان ديگر چه صيغه اي است؛ آنها بار آمده اند تا کار کنند.

راضيه، هرم داغ نفسش را مي‌پاشد توي  هوا. دلش يک «پيتزاي گنده» مي خواهد که هيچوقت تمام نشود. ساعت نزديک پنج است و بچه‌ها هنوز ناهار نخورده‌اند. بوي پيتزا و مرغ هايي که روي دستگاه جوجه گردان نبش خيابان چهارباغ خواجو در حال برشته شدن است توي هوا پيچيده. بچه ها صبورانه در حالي که جعبه هاي آدامس هايشان را سفت چسبيده اند بوي پيتزا را به مشام مي کشند و تکه هاي بزرگ ناني که دستشان است را سق مي زنند. دستانشان پر از کبره هايي است که از بس روي هم انباشته شده و سرما و گرما را ديده پوست لاکپشتي را مثال مي زند. اينجا توي اين خيابان انگارهمه‌ حجم‌ها ساده شده براي دوره گرداني براي تمام فصول.

محمد از کارش مي گويد:«جاي همه مان مشخص است. هر کداممان يک قسمت شهر دوره گردي مي کنيم. حبيبه و مريم چون دخترند توي پياده رو مي نشينند يا توي اتوبوس واحد آدامس مي فروشند.»آرزوي محمد درس خواندن است. تا کلاس 4 خوانده و بعد ولش کرده.کار با درس منافات داشته. نه به کار مي رسيده نه به درس. از صدقه سري همان 4 کلاس، حالا جدول ضرب بلد است. بعضي وقت ها هم مي تواند پول هايش را حساب کند. به قول خودش مرد که بشود دکتر مي شود. مي گويد: «اگر من دکتر بودم مادرم نمي مرد.» شبح کمرنگي از مادرش را به ياد مي آورد.

 ■■■

 ظهر گرم اواخر خرداد است و کوچه هاي داغ زده پايين شهر انگار داغ ترند.کالسکه محمد و گوني هاي بقيه بچه ها هنوز پر نشده. يکي دو تا شان که همديگر را پيدا کرده اند جمع شده اند زير سايه درخت و از حال رفته اند. خورشيد بالاي سر چنار آدم را ياد تيرماه مي اندازد انگار تابستان ها براي کودکان کار زودتر از راه مي رسد.

 

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
شماره پیامک:۳۰۰۰۷۶۴۲ شماره تلگرام:۰۹۱۳۲۰۰۸۶۴۰
خبر کوتاه
پربیننده ترین
ویدئو
آخرین اخبار
پرطرفدارها