کد خبر: ۲۴۲۴۰۵
تاریخ انتشار: ۰۸ ارديبهشت ۱۴۰۱ - ۱۷:۵۴

دریا قدرتی پور: بوی بنزین و روغن سوخته تنفس را مشکل می کند. آلودگی هوا هم مزید بر علت شده و در این میان صدای نازل ها هم یک آن از تک و تا نمی افتد. زندگی با بوی بنزین برای کسانی که توی پمپ کار می کنند دیگر عادی شده اما سردردهای میگرنی، ناراحتی ریه و مشکلات دیگر برای حیدر و همکارانش هیچوقت عادی نمی شود. بیماری حیدر یادگار دوران جوانی اش است؛ وقتی که سرب اول از همه سیستم تنفسی اش را معیوب کرد، بعد کم کم سرفه ها شروع شد و به سردردهای طولانی رسید.

ناخالصی های بنزین خیلی هایشان را روانه بیمارستان کرده است. شغلی که برای آنها نه امنیت دارد و نه بیمه اما به همان حقوق ناچیزش دل بسته اند. حیدر نه کار دیگری بلد است و نه سابقه کار دیگر را دارد. برای او این شغل یعنی تمام زندگی.

صورت مچاله شده اش نشان می دهد که اینجا حتی انعام ها هم نتوانسته اند کاری کنند. بدون اینکه بخواهد نامی از او برده شود با اکراه می گوید: «دریافتی من سه میلیون و 700 هزار تومان در ماه است، تازه حالا که حقوق ها زیاد شده این مقدار می دهند. البته چون پمپ بنزین ها پیمانکاری هستند هر کدام از پیمانکارها به صلاحدید و معرفتشان حقوق کارگرها را می دهند اما این میزان حقوق کفاف زندگی هیچکداممان را حتی در حد ابتدایی نمی دهد. بماندکه بعضی ها حتی کمتر از این می گیرند.»

عرق روی پیشانی اش را با ساعدش پاک می کند. توی دست هایش پر است از اسکناس های سبز و قرمز: «اینها مال ما نیست هر کسی در نگاه اول فکر می کند چقدر وضعمان خوب است. ما بعضی وقت ها بیشتر از 8 ساعت هم کار می کنیم، اما کارفرما همان مقدار مزد را که تعیین کرده کف دستمان می گذارد. دلیلش هم نداشتن قرارداد است.»

قطره های عرق روی صورت سرخش غلت می خورد و می چکد روی گردنش: «خیلی از این کارگرانی را که می بینی زیاد عمر نمی کنند چون با مدتی کارکردن نه می توانند نفس بکشند و نه ریه ای برایشان مانده.»

علی، يكی ديگر از كارگرانی است كه به ستون های پهن مخزن تکیه داده و شلوار آبی رنگش پشت آن همه روغن و بنزین، رنگ قهوه ای به خود گرفته. از دور که نگاهش کنی مثل یک آهن زنگار گرفته است. جلو که می آید دور و برش را نگاه می کند تا غیرخودی ها صدایش را نشنوند و از کار بیکار نشود: «حقوقمان از اداره كاری ها بالاتر نيست. قبلاً مردم انعام می دادند، حالا كم يا زياد. البته تابستان‌ها نانمان در روغن بود، اما حالا هر كسی دستش بند مشکلات خودش است.»

پمپ‌ها در سه رديف دوتايی توی سكوها جا خوش كرده اند. ترافيك نه چندان شلوغی از قطارماشين‌ها ايجاد شده. رهگذرانی كه فقط چند دقيقه بوی بنزين را تحمل می كنند. ترجیح می دهند زودتر کارشان تمام شود و از هُرم دود و بوی بنزین رها شوند. تنها جایگاهداران هستند که می مانند، کارگرانی که به گفته خودشان قراردادی کار می کنند و هیچ تسهیلات خاصی ندارند.

«اگر این روزها را تحمل نکنیم باید بروم. کار نیست. مجبوریم. با دست خالی که نمی شود رفت خانه. جلو زن و بچه هایمان آبرو داریم حالا حتی با حداقل حقوق.» مسعود این را می گوید. کارگر دیگری که اضافه شده به جمع کسانی که از کارشان گله دارند.

هنوز فصل گرم نیامده و مشکلات وقتی بیشتر می شود که تابستان و داغی بخارات بنزین چند برابر شود و اینجاست که ریه کارگران کم می آورد اما پیمانکاران دلشان نسوخته. آنها می گویند درآمدهای کمشان باعث می شود نتوانند مزد کارگر را بدهند. خیلی هایشان هم حق را به خودشان می دهند. این در حالی است که بیشتر جایگاه ها خصوصی هستند یا به پیمانکار سپرده شده اند. در جايگاه‌های خصوصی وضعيت بدتر است اگر قرارداد نداشته باشی كلاهت پس معركه است.

درد دل كارگران پمپ بنزين به همينجا ختم نمی شود. اگر كارفرما عوض شود آنها هم عوض می شوند، مگر اينكه قرارداد داشته باشند.

یکی از کارگران پمپ در این زمینه به «نصف جهان» می گوید:«كو قرارداد؟ کارفرما از ترس اینکه شکایت نکنیم قراردادی امضا نمی کند. قراردادها شفاهی است و دستت به جایی بند نیست. اگر هم شکایتی داشته باشی باید پیه بیکاری را به دلت بمالی.»

درد را از هر طرف بخوانی برای کارگران پمپ درد است. حسن که ده سالی می شود کارگر پمپ است بیش از همه می داند که ده سال برای کارگر پمپ یعنی یک عمر درد و مشقت: «کارگرهای پمپ زیاد عمر نمی کنند. اینقدر درد داریم که هر کدامشان زودتر از آن چیزی که باید ما را می کشد. سکوهای پمپ بنزین ها استاندارد نیست. آلودگی بنزین زیاد است. حالا که کرونا هم هست. همه ماسک داریم اما تا قبل از کرونا هیچکداممان ماسک نمی زدیم. خیلی هایمان که با سابقه تر بودند خانه نشین شده اند. چاره ای نیست. چاره ما ناچاری است.»

محمود، کارگر دیگری است که تازه به این شغل پا گذاشته و به قول خودش هنوز پا خور نشده. حواسش به صاحب جایگاه است که از داخل اتاقک پمپ بنزین، زیرچشمی می پایدش. محمود با احتیاط سعی می کند آرام تر حرف بزند تا شغلش را از دست ندهد: «من دانشجوی کارشناسی عمران هستم. برای کار به هر دری زدم اما نتوانستم شغلی برای خودم پیدا کنم. یک روز یکی از دوستانم که قبلاً اینجا کار می‌کرد گفت کارگر می خواهند. قرار شد با حقوق ماهی 1/5 میلیون مشغول به کار شوم اما در این دو ماهی که آمده ام دو میلیون تومان درآمد داشتم آن هم بیشتر بخاطر انعام هایی است که گرفته ام. البته همان روز اول کارفرما بیمه ام کرد اما از روز اولی که اینجا مشغول به کار شده‌ام شب‌ها سردردهای طولانی می‌گیرم.» این را می‌گوید و اندکی سکوت می‌کند. انگشت سبابه‌اش را روی پیشانی‌اش می‌کشد. چشم هایی که پر از رگ های قرمز رنگ است را چند ثانیه می بندد و ادامه می دهد: « بچه‌هایی که اینجا کار می‌کنند همه به نان شبشان محتاج هستند. چیزی که زیاد است کارگر. امروز کارشان را رها کنند فردا یک کارگر دیگر می‌آید جای‌شان را می گیرد. از پنج کارگری که در این پمپ بنزین کار می‌کنند به هیچکدامشان ماسک نمی دهند. باید خودشان ماسک تهیه کنند. دستکش هم که جای خودش را دارد و همانطور که می بینید هیچکدام ندارند. همین که یک دست لباس کار به ما می دهند خودش نعمتی است. بعضی از روزهایی که لباس کارم کثیف است و با لباس های معمولی سر کار می آیم تا مدت‌ها لباس‌هایم بوی بنزین می دهد. همین اسکناس‌هایی که هر روز توی دستمان جابه‌جا می‌کنیم خودش میکروب دارد و باعث بیماری می‌شود. من بعد از این همه سال کار هنوز نتوانسته‌ام خانه‌ای برای خودم بخرم. هنوز هر ماه باید برای اجاره خانه نگران باشم. شغل ما هم به انعام مشتری بستگی دارد. یک روز خوب انعام می دهند و یک روز اوضاع خراب است. من که کارگر قراردادی هستم. اما کارگرهایی داریم که روزمزدی کار می‌کنند و بعد از مدتی هم می‌روند. چون حجم کار بالاست و از طرفی آینده هم ندارد. سلامتی‌شان را هم باید بدهند آن هم سر کاری که معلوم نیست آخرش چه می شود.»

 

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
شماره پیامک:۳۰۰۰۷۶۴۲ شماره تلگرام:۰۹۱۳۲۰۰۸۶۴۰
خبر کوتاه
پربیننده ترین
ویدئو
آخرین اخبار
پرطرفدارها