کد خبر: ۲۵۵۵۱۴
تاریخ انتشار: ۱۷ شهريور ۱۴۰۱ - ۱۰:۵۲

دریا قدرتی پور: وسط شلوغی سبزه میدان پاساژی قرار گرفته که مشهورتر از بقیه پاساژ  هاست و قدمتش آن را تاریخی کرده است تا آنجا که این پاساژ در حافظه تصویری مردم این منطقه مانده است.

برخی از فروشگاه های پاساژ جعفری بازسازی نشده اند و اگر کمی دیگر ساییده شوند، می شوند خاک؛ خاک صد ساله ای که لای آجرهای بنجل چند دهه پیش جا گرفته.

هر دقیقه و ساعت که می گذرد انگار این ساختمان در حال تجزیه شدن است. این را می شود از ستون هایی که زیر بار چند طبقه از فروشگاه های مختلف کمر خم کرده فهمید. پاساژی که با هر حرکت عقربه ساعت به پوسیده تر شدن نزدیک می شود.

جا دادن 700 مغازه در فضای مربع شکل و چند طبقه پاساژ خودش هنر است؛ درست مثل یک تردستی. پاساژ سه طبقه ای که دور تا دورش مغازه قرار گرفته است و پر شده از چراغ و مهتابی و سیمکشی که اگر قاب مهتابی ها با سیمکشی های سقف جرقه ای بزنند کار تمام است و در چند دقیقه می تواند مثل یک بمب عمل کند.

برخی از مغازه های این پاساژ از کهنگی انگار به یک لرزش یا جرقه کوچک بندند تا کارشان تمام بشود. مغازه هایی که در طبقه دوم قرار گرفته پر شده از کلی قفسه که کامواهای رنگارنگ روی آنها تلنبار شده است و اگر سیم برقی جرقه بزند کارشان تمام است و نخ های اشتعالزای کم جان، نای مقاومت مقابل بحران را ندارند.

این طبقه پر شده از مغازه هایی مملو از قفسه های فلزی با انبوهی کاموا که اگر آتش بگیرند چند تن بار یکباره فرو می ریزد روی بقیه طبقه ها.

مغازه داران قسمت خوب ماجرا را هر روز می بینند. ظاهر قضیه این است که قفسه های کاموا مثل یک دیوار پوسیدگی های پاساژ را پنهان کرده اند.آنها دیوارهای مندرس پنهان شده پشت قفسه هایشان را نمی بینند. دیوارهای ریش شده و کهنه ای که تیرچه هایی کلفت بینشان حائل شده و مشخص نیست که مثل موریانه خورده ها شده اند.

قفسه ها دراز به دراز از ریشه زمین شروع می شود و به سقف می رسد. مغازه داران سال هاست با این دیوارهای  کاذب کنار آمده اند و با همین ها آرامش پیدا کرده اند.

خیلی هایشان فکرش را هم نمی کنند که آن دیوارهای پوسیده یک روزی فرو بریزد. خیلی ها هم که جوان تر هستند به این فکر نکرده اند که این دیوارها خیلی وقت پیش بازنشست شده اند و باید بازسازی و استحکامشان بررسی شود.

هوای زیرزمین هم آنقدر مرده است که ته آن با وجود اینکه لوازم خانگی فروخته می شود و کمتر با آتش اُخت است اما به دلیل اینکه می رسد به محوطه ای که پر شده از لاشه های سیمکشی های خاک گرفته مثل وصله ناجوری است که با زرق و برق بقیه مغازه ها جور درنمی آید. فاصله این مغازه ها هم با پودر شدن فقط یک قدم است.

افشین، چند سالی می شود که یکی از مغازه های این پاساژ را اجاره کرده و تا زمانی که پلاسکو فرونریخته بود به فکرش نرسیده بود که این پاساژ هم ممکن است تبدیل به خاک شود. اجاره ها اما اجازه نمی دهد که هزینه محکم کردن دیوارها را به جان بخرد.

لابه لای صحبت های مالکان و اجاره کنندگان مغازه های این پاساژ یک کلمه مشترک است:«مجبوریم». اینکه 700 نفر «مجبور» باشند در ساختمان لرزانی که هر لحظه ممکن است پلاسکویی دیگر را رقم بزند جانشان را گرو نانشان بگذارند تلخ است.

حتی اگر این ساختمان فرونریزد و پایه هایش دوام بیاورند اما سیمکشی های درهم پیچیده معلوم نیست بگذارد این پاساژ که پر شده از لباس و کاموا و پارچه جان سالم از آتش بیرون بیارود. بماند که اگر پادو و شاگرد و نظافتچی و آدم هایی که برای خرید هر روز به این پاساژ تردد می کنند را هم در نظر بگیری فاجعه عمیق تری را می توانی تصور کنی.

جعفری پر است از زندگی و آدم هایی که ممکن است یک روز در اتفاق تلخی که در کمین نشسته است خانواده هایشان را سیاه پوش کند.

تابستان و زمستان باشد، فرقی نمی کند، مشتری ها تابستان می آیند، کاموا می خرند، برای زمستان می بافند. فروشنده ها هم اینطوری کاسبی می کنند و حواسشان به بوی کهنگی که از مغازه ها بالارفته نیست.گرچه به مدد هزینه ای که برخی از کاسبان برای مغازه هایشان کرده اند این مغازه ها نونوار تر است و وسط آن همه مغازه کهنه رد پایی از نویی برای خودش به جا گذاشته است.

اما کهنه ها هم وقتی با زرق و برق لباس های مجلسی و نو تزیین شوند، فرق چندانی با نوها ندارند و ظاهر همه یکسان شده است. اما اگر بخواهی به عمق فاجعه پی ببری کافی است به آخرین مغازه ها سر بزنی؛ آنجا که سیم های برق جانمایی شده اند.

دل آشوبِ مغازه های نو بین آنهمه کهنگی پر شده از زرق و برق و لباس های نو که تنها ظاهری نو را برای این پاساژ ساخته است. اینکه تصور کنیم یک روز قرار است پاساژ فرو بریزد و نابود شود و کلی «زندگی» زیر انبوهی از خاک و خل جان بدهند سخت است.

چراغ قرمز پاساژ جعفری خیلی وقت است روشن شده و زنگ خطر آن خیلی وقت است زده شده. از چهار سال پیش مدیر منطقه 3 هشدار داده بود که وضعیت این پاساژ مناسب نیست اما تا کنون چاره اندیشی برای آن نشده است و پاساژ جعفری بین این همه شلوغی زیر گرد و غبار فراموشی رفته است.

اهالی پاساژ اما صبح به صبح که قفل مغازه هایشان را باز می کنند امیدوارند اتفاقی نیفتد. با اینکه تنشان می لرزد اما به قول خودشان مجبورند که دراین آشوب و نگرانی سر کار بیایند و دم نزنند. نادر 60 سالگی را می گذراند. او یکی از با سابقه های این پاساژ است که حالا کسب و کارش را بیشتر، بچه هایش در دست گرفته اند. می گوید: «چکار کنیم، مشکلمان را به چه کسی بگوییم، مصالح گران است و ما نمی توانیم از پس اجاره بها بربیاییم چه برسد به اینکه بخواهیم تعمیرات هم انجام دهیم. هیچکس هزینه نمی کند و ما هم با مشکلات جدی دست و پنجه نرم می کنیم و نمی دانیم چه کنیم.»

حسین 45ساله که همکار نادر است، با یک لیوان چای، روی پله می نشیند و می گوید: «اگر قرار باشد بمیریم می میریم»! نادر به همکارش نگاهی می اندازد، بعد عصایش را می گیرد جلوی یکی از ستون ها و می گوید: «اینجا ناسوره. اگر به دادش نرسند معلوم نیست دوام بیاورد. باید اطلاع رسانی بشود، من با ترس و لرز بچه هایم را می فرستم اینجا. نمی دانم تا کی بتواند مثل من دوام بیاورد. این ساختمان مثل من پیر شده و نیاز به عصا دارد.»

چیزی از مرگ پلاسکو نمی گذرد و از آن زمان که کاسبان این پاساژ لاشه های نیم سوخته و خاموش آن پاساژ را دیده اند ترس به جانشان چنگ انداخته و در میان حرف هایشان این ترس آشنا به خوبی مشخص است. گرچه نه آنقدر نزدیک که بدانند وقتی بحران بیاید باید چکار کنند.

«اگر توانستیم، فرار می کنیم». یکی دیگر از کسبه می گوید و پوزخند تلخی می زند.  او خوب می داند که اگر بُن ساختمان دوام نیاورد و بریزد و یا تن سیم ها به هم بخورد و آتشی دربگیرد کاری از دست هیچکس برنخواهد آمد. این را همشان می دانند. حتی اگر خودشان را به آن راه بزنند و بگویند تقدیر ما هر چه باشد همان می شود.

 

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
شماره پیامک:۳۰۰۰۷۶۴۲ شماره تلگرام:۰۹۱۳۲۰۰۸۶۴۰
خبر کوتاه
پربیننده ترین
ویدئو
آخرین اخبار
پرطرفدارها