کد خبر: ۲۲۶۴۶۶
تاریخ انتشار: ۱۱ آذر ۱۴۰۰ - ۰۹:۰۳

مهران موسوی خوانساری: 1- این فقط داستان آشنایی «من» با تعدادی از مهمترین نشریات کشور نیست. برشی از زندگی یک «نسل» است که  نشان می دهد چگونه چند مجله، مسیر زندگی آن نسل را به سوی مطبوعات و روزنامه نگاری تغییر داد. نسلی که آخرین سال های دهه 50 و کل دهه 60 برایش در اعجاز «روزنامه» و «مجله» و چیستی «روزنامه نگاری» خلاصه شده بود.

2-«تن تن»؛ جوانکی خوش طینت و صادق که همیشه یک دست لباس به تن داشت و مدل موی خاصش مثل پاچه های بالازده شلوارش دل ها را می ربود، قهرمان من در دهه 60 بود. با کتاب های مصور تن تن که آشنا شدم، دو سه سالی از ورود به آن دهه می گذشت و ده یازده سالی سن داشتم.

دوران جنگ بود و آژیر قرمز و خاموشی های شبانه و بمباران های گسترده. دلمشغولی های کودکانه زیاد نبود و برای هر نوجوانی در چیزی محدود خلاصه می شد. برای من تن تن همه چیز بود. 

بارها به این پرسش فکرکرده ام که چرا بعضی از همنسلان من که ورودشان به دهه 60 آغاز ورود به دهه دوم زندگی شان محسوب می شد، چنین دلداده این کمیک بلژیکی شدند؟ و همیشه هم به یک نتیجه

رسیده ام: چون تن تن خبرنگار بود و همه علاقه به او در همین شغل او خلاصه می شد. او نماینده یک روزنامه (که آخر نفهمیدم با چه نامی منتشر می شود و اصلاً منتشر می شود یا نه؟!)  بود و هر کاری می کرد و با هر که در می افتاد در همین قامت خبرنگاری و لابد به بهانه چاپ شدن گزارشش در آن روزنامه انجام می شد.  تن تن شخصیتی فراانسانی داشت و قادر بود همه وسایل نقلیه را براند؛ از هواپیما و هلی کوپتر و انواع اتومبیل ها بگیرید تا راندن تانک روی کره ماه! قادر بود با انواع سلاح ها کار کند و آدم بدها را به طرفه العینی به دیار فانی بفرستند.

شجاعتش بی نظیر بود و حتی اگر گلوله هم می خورد، مثل اَبَرانسان ها به چشم برهم زدنی حالش خوب می شد و دوباره خودش را برای استقبال از دردسرهای بعدی آماده می کرد. این همه به تنهایی برای ربودن دل میلیون ها  کودک و نوجوان در گوشه و کنار دنیا کافی بود اما برای من، آنچه تن تن را از دیگر شخصیت های مورد توجه نوجوانان سوا می کرد، شغلش  بود. یک خبرنگار جوان و تنها که به کمک دو سه نفر از دوستان غریب و عجیبش هر چه می خواست می کرد و همیشه هم برد با او بود.

تن تن سرآغاز علاقه مندی نوجوانانی با حوزه روزنامه نگاری بود که  پیش ترش با مطبوعات کودکان و نوجوانان آشنا شده بودند.

3-دهه 50 که به انتها رسید، وارد کلاس اول ابتدایی شدم. از همان آغازِ بالیدن در فضای مدرسه و آنگاه یکی دو سال بعد که حداقل سواد را آموختم با دو مجله آشنا شدم؛ یکی نشریه ای به نام «آفتاب مهتاب» به مدیریت کاریکاتورست مشهور، «ایرج زارع»که آن زمان در سی و هفت هشت سالگی این مجله را منتشر می کرد و همین مهر ماه امسال به تیر کرونا جهان را بدرود گفت و دیگری ماهنامه ای به نام «کارتون».

آموختن سواد در مدرسه کمک کرد تا درک آنچه از این دو مجله تا پیش از ورود به دبستان فقط در تصاویر کودکانه آنها خلاصه می شد، حالا در قالب حروف به خورد مغز من برود. اینجا بود که با دنیای جدیدی رو به رو شدم.

همان تن تنی که قرار بود چند سال بعدش در قالب کتاب هایی بزرگ و چاپ هایی نفیس، قلب های ما را به ضربان بیشتری بیاندازد، در نشریه «آفتاب مهتاب» و با تخیل ایرج زارع در کنار پلنگ صورتی به کره ماه می رفت و با آدم فضایی ها رو به رو می شد و داستان ها می آفرید.  زارع کودکان آن روزگار را با قهرمان های ترکیبی(!) دیگری هم آشنا کرد از جمله قهرمان تخیلی مجله اش (پسرکی به نام آفتاب) را سوپرمن و گوریل انگوری را هم جور دیگری وارد کارزار کرد. 

به جز «آفتاب مهتاب»، «کارتون» هم تخیل کودکان دهه شصتی را رشد می داد. این یکی مجله که در اوایل انتشارش در بدو پیروزی انقلاب بیشتر در عوالم «دیزنی» سیر می کرد، با آغاز جنگ حال و هوای شرایط آن زمان را به خود گرفت و با فاصله گرفتن از شخصیت های کارتونی که قبلاً به آنها می پرداخت، به امیرارسلان نامدار و روایت هایی از رشادت رزمندگان در جبهه ها رسید. البته اینطور نبود که «کارتون» شخصیت های قبلی اش را به کل رها کند؛ اما جو غالب در این مجله هم مشابه بسیاری مطبوعات دیگر، به تدریج همان جو دفاع و شهادت و پایمردی در برابر هجوم دشمن شد.

4-در نزدیکی محل زندگی ما بقالی کوچکی بودکه در کنار فروختن شیر و پنیر و ماست، یکی از اقلام مورد توجهش برای من، مجله «آفتاب مهتاب» و بعدها «کارتون» بود. صاحب این بقالی که موش های ریز و درشت از سر و کول مغازه تاریکش بالا می رفتند، ریسمان محکمی داشت که هر روز صبح بیرون مغازه اش از این سر به آن سر می آویخت و روی آن مجله ها و روزنامه هایی که به مخاطبانشان چشمک می زدند را مثل رخت های خیس آویزان می کرد. من عاشق این ریسمان و محتویات روی آن بودم. بقالی نزدیک ما کعبه آمال من از صبح تا شب بود. اینکه شماره جدید «کارتون» قرار است چه روزی روی این ریسمان به رقص آید، برای من که هنوز درک درستی از ماهنامه بودن یک نشریه نداشتم، پرسش بزرگ زندگی ام بود. کارم این شده بود که بعد از خریدن یک شماره از این مجله و دیدن و بعدها خواندن ده ها باره آن، سوار بر یک دوچرخه لکنتی سری به بقال محله بزنم و ببینم جلد جدید «کارتون» روی ریسمان آویخته مقابل آن مغازه تاریک به چشم می خورد یا نه؟ و نمی دانید وقتی جلد جدید در نسیم ملایم به جنب و جوش می افتاد، چه جنب و جوشی در دل های نوجوانان آن روزگار که من هم یکی از همان ها بودم می انداخت.

«کارتون» به مرور از کیفیتش کاسته شد و یا شاید سن بچه دبستانی های دهه شصتی که بالاتر رفت، جهان گسترده تری پیش چشم آنها گشوده شد و «کارتون» را در خودش هضم کرد و به تدریج دو مجله «کیهان بچه ها» و «کودک مسلمان» هم در کنار «کارتون» و «آفتاب مهتاب»، جای خود را در دل ها پیدا کردند.

وقتی انقلاب پیروز شد، «کیهان بچه ها» 22 سالی بود منتشر می شد اما «کودک مسلمان»  بعد از پیروزی انقلاب در قم منتشر و در مدارس کشور به فروش می رفت. یکی از مشتری های این مجله هم قطع با «کیهان بچه ها» من بودم که به شوق دیدن و خواندن کمیک استریپ های متناسب با شرایط آن روزگار(مثلاً داستان شهادت دکتر چمران)، مشتری «کودک مسلمان» شده بودم. انتشار این مجله دیری نپایید اما «کیهان بچه ها» (که از زمین تا آسمان با شماره های پیش از انقلابش متفاوت شده بود) همچنان باقی ماند و با قهرمانانی که به نوجوانان دهه 60 معرفی کرد، شب ها و روزهای آنها را ساخت، غافل از آنکه اتفاق بزرگ تری در راه بود.

5-کمتر انسانی است که در طول زندگی اش خود را مدیون کسی نداند. من هم از یکی از روزهای زمستان سال 1362 خود را مدیون دوست خانوادگیمان می دانم که آن روز از تهران به اصفهان آمده بود و یکی از ارزشمندترین سوغات های عمرم را برای من که در حال ورود به سن 12 سالگی بودم هدیه آورد؛ چهار پنج جلد از مجله «دانستنیها».

انتشار این مجله به مدیریت فرانه بهزادی از سال 1358 آغاز شد و زندگی بسیاری از نوجوانان و جوانان دهه 60 را با مطالعه گره زد. «دانستنیها» دائره المعارفی علمی بود که اول و پانزدهم هر ماه منتشر می شد و همه صفحات آن حتی آگهی هایش خواندنی بود. در یک کلام،  «دانستنیها» همان کاری را می کرد که اینترنت در ابعادی غیرقابل تصورتر در دوران ما انجام می دهد.

این نشریه مهم تاریخ مطبوعات کشور، دریچه جدیدی به روی آشنایی من و همنسلانم با مطبوعات گشود.

داستان های علمی دنباله دار، صفحه بسیار پرخواننده «عجیب ولی واقعی»، آموزش زبان، آشنایی با تکنولوژی های روز و انواع و اقسام مطالب خواندنی دیگر آن هم در حالی که منابع محدودی برای جمع کردن این حجم اطلاعات در دو شماره در هر ماه وجود داشت، ارزش کارِ گردانندگان «دانستنیها» در آن ایام را بیشتر نشان می دهد.

بعید است کسی «دانستنیها» را دیده باشد و شیفته اش نشده باشد. بعید است پدر یا مادری گذرش به آگهی های این مجله ارزشمند افتاده باشد و تحت تأثیر کتاب و نوارهای «سوپراسکوپ شرکت 48 داستان»، فرزندانش را به ضیافت شنیدن قصه های سندباد و گالیور و زورو و پری کوچولوی دریایی و گربه های اشرافی و خواندن همزمان کتاب های این نوارها نبرده باشد. «دانستنیها» برای هر کسی و در هر سنی چیز برای ارائه داشت؛ بماند که آن مجله دوست داشتنی با اینکه همچنان هم منتشر می شود اما به هزار دلیل، جلوه و جلای سابقش را به کل از دست داده است اما هر چه هست، کارکرد مثبت این «نخستین مجله دایره المعارفی و تمام رنگی ایران» تا ابد در خاطر نسل من باقی خواهد ماند.

6-در مسیر بزرگ شدن و با ورود به دوران راهنمایی، با یکی دیگر از ماندگارترین های مطبوعات کشور آشنا شدم؛ روزنامه «اطلاعات» و محصول پربار و پرخواننده دیگر همین مؤسسه یعنی «دنیای ورزش».

روزنامه «اطلاعات» روزنامه بزرگسالان بود اما برای یک نوجوان سیزده چهارده ساله عاشق مطبوعات هم به همان اندازه  جذابیت داشت که برای مردان و زنان بازنشسته ای که نیم قرن بود با این روزنامه همراه و همگام بودند. در حالی که روزنامه «کیهان» به هر دلیل بسیار پرخواننده تر اما در عین حال نایاب بود، «اطلاعات» در دی ماه 1363 برگ برنده اش را در قالب ستون «دو کلمه حرف حساب» و با امضای «گل آقا» در پایین آن رو کرد و تا شش هفت سال بعد یکی از پر خواننده ترین ستون های تاریخ مطبوعات ایران را به خودش اختصاص داد. ستون «دو کلمه حرف حساب» ستونی کم حجم و کوچک در گوشه بالای سمت راست صفحه سوم و با ادبیاتی سنگین وقایع روز را به طنز می کشید و خوانندگان فراوانی حتی در میان مقامات عالی رتبه کشور پیدا کرد.

«دو کلمه حرف حساب» برای من هم جذایت داشت اگر چه به جبر سن کم، شاید خیلی از مفاهیم آن برایم گنگ بود اما هر چه بر حلقه های عمر افزوده شد، در ک آن مفاهیم و هنر «کیومرث صابری فومنی» در آفریدن آن واژه ها، بیشتر به دلم نشست. کار به جایی رسید که وقتی در دهه 70 «گل آقا» به شکل یک مجله مستقل منتشر شد، مشتری پر و پا قرص این هفته نامه هم شدم تا دوران نشستن بر نیمکت های دبیرستان، روی دیگری از تاریخ مطبوعات را برای من و نسل من نمایان سازد.

7-عصر دبیرستان زمانی برای زندگی با «دنیای ورزش» بود. با این هفته نامه تولیدی مؤسسه «اطلاعات» و البته رقیبش در آن یکی مؤسسه یعنی «کیهان ورزشی» از پیش از دبیرستان آشنا شده بودم  اما از آنجا که گذر از دوره نوجوانی و ورود به عصر جوانی، فهم  بیشتری از پدیده ها  و توأمان درک بهتری از آنها را باعث می شود، برای یک جوان دبیرستانی هم که حالا بهتر از گذشته از معادلات ورزشی سر در می آورد، مطالعه یکی از پر خواننده ترین نشریات وقت کشور - دنیای ورزش – چنان لذت بخش می شد که رنج سفرهای ادیسه وار درون شهری برای پیدا کردن یک شماره از این مجله باارزش در روزهای یک شنبه را به تلاشی دوست داشتنی برای رسیدن به معشوق(!) تبدیل می کرد.

«دنیای ورزش» و «کیهان ورزشی» را از نخستین سال های دهه 60 شناختم و شرح نخستین جام جهانی فوتبال دوران نوجوانی ام را سال1365/1986در سن 12 سالگی از «دنیای ورزش» پی می گرفتم اما مطالعه این نشریه محبوب، از دبیرستان برای من حال و هوای دیگری به ارمغان آورد. به هر حال جنگ به آخررسیده بود و برگزاری مسابقات ورزشی در حال بازگشت به شرایط نرمال بود و «دنیای ورزش» هم مثل معدود نشریات کشور به روال طبیعی انتشارش باز می گشت و خب یک تازه جوان دهه شصتی اینها را خوب می فهمید و می دانست چگونه مفهوم «لذت» بردن را از میان صفحات کاهی و گلاسه «دنیای ورزش» درونی کند.

البته در این لذت بردن وافر، «دنیای ورزش» تنها نبود وآخرین سال های دهه 60  و پایان جنگ برای «من» و برای «ما»  به آغاز دوران دیگری از رشد یافتن با مطبوعات تبدیل شد.

■■■

هزاران جوان و نوجوان مانند من در آخرین سال های دهه 50 و دهه 60 با نشریاتی آشنا شدند که هر کدام از آنها امروز در تاریخ مطبوعات ایران جایگاه رفیعی پیدا کرده اند. آن روز نمی دانستیم این نشریات مانا چه خدمت بزرگی به ما  می کنند، اما امروز با ورق زدن آنچه از چهار دهه پیش باقی مانده، به ارزش کاری که این مجلات و روزنامه ها در قبال اعتلای اندیشه ورزی در نسل من انجام دادند بیشتر پی می بریم.   

زندگی با «کیهان بچه ها»، «دانستنیها»، «دنیای ورزش»، «کیهان ورزشی»، «کارتون»، «کودک مسلمان»، «آفتاب مهتاب» و دیگر نشریات منتشر شده در آن مقطع زمانی، یک نسل را خیلی زودتر از آنچه باید بزرگ کرد. نسلی که زیستنش در دهه 60 همزمان با جنگی تمام عیار در جبهه و پشت جبهه بود، با این رسانه های کاغذی به جایی رسید که توانست بهتر ببیند و بهتر بیاندیشد.

اینها برای من و نسل من زندگی ساز بودند. رؤیاهای ما با ورق زدن هرکدام از این نشریات بارور می شد و مولود تازه، با نگاهی نو، به هستی پای می گذاشت. این چرخه ای بود که برای سال ها تکرار شد و امروز بعد از گذشت چهار دهه از آن روزهای خاطره ساز، چیزی که باقی مانده حسرت اوقاتی است که لذت تماشای این نشریات محترم برای ما فراهم می آوردند.

چقدر دلتنگ تماشای آن ریسمان آویخته بر شیشه های بقالی دخمه مانند محله مان هستم. دلتنگ نگاه کردن به رقص مجله های دوران کودکی ام بر ریسمانی که زیر نسیم دهه60، طوفان بیدارباش در نسل من دمید. کاش می شد زمان به عقب برگردد و هر روز سوار بر دوچرخه کوچکم، فقط ساعت ها به آن ریسمان و آویزه های روی آن نگاه می کردم...

 

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
شماره پیامک:۳۰۰۰۷۶۴۲ شماره تلگرام:۰۹۱۳۲۰۰۸۶۴۰
خبر کوتاه
پربیننده ترین
آخرین اخبار
پرطرفدارها